نیمه های یک ظهر افتابی بنگلور بود و بنده نیز در حال چرت زدن بودم که صدای تلفن همراه چرت من رو پاره کرد ....
: سلام راجو جان ، منم علیرضا ، ببین راجو من الان جزیره گوا هستم . زود باش جل و پلاست رو جمع کن بیا اینجا که خیلی حال میده ...
راجو: کی حال میده ؟
: نه راجو کسی حال نمیده ، جزیره گوا خیلی حال میده . اما خوب کسانی هم هستند که حال بدن ولی کلا اینجا خیلی حالی به حولیه ....
راجو : ای بابا علیرضا جان خوب زودتر می گفتی ... من ۲ روز دیگه اونجا هستم ...
۲ روز بعد...
(لطفا جهت مشاهده ادامه ماجرا بر روی پیوند "ادامه مطلب" کلیک کنید.)
ادامه مطلب
سوت زنان درحالیکه کیسه شامل پیاز و سیب زمینی تو دستمه به خونه نزدیک میشم که ناگهان حس کردم کیسه به جائی گیر کرده و شاید هم گدایی هندی کیسه رو نگه داشته و طالب ۲ روپیه پول یا مقداری پیاز و سیب زمینی هستش ، به محض اینکه سرم رو بر گردوندم ، دیدم یه میمون هندی شیطون کیسه ما رو نگه داشته و ظاهرا قصد داره پیاز و سیب زمینی ما رو تصاحب کنه ، در فکر این بودم که چطور این متجاوز رو ادب کنم که ناگهان با صدای جیغ میمون تمام موهای بدنم سیخ شد و همین که دندانهای آنچنانیش رو به نشانه تهدید به من نشان داد متوجه شدم که دیگر انجا جای موندن نیست ، کیسه رو که رها کردم هیچ ، فورا هم فرار رو بر قرار ترجیح دادم .... دست خالی وارد خونه شدم و پس شرح حال ماجرا ارسلان رو دیدم که سینه رو داده جلو و میگه بریم تا من خدمت این میمون قلدر رو برسم ، حالا ما هر چی اصرار می کنیم که بابا جان این میمونها گاهی خیلی خطرناک هستند و احتمال اینکه حمله کنن خیلی زیاده ، به خرج ارسلان نرفت که نرفت و چوب بدست به سمت میمون مهاجم روانه شدیم و البته جناب میمون در حال خوردن که چه عرض کنم ، در حال تست کردن سیب زمینی ها بود و همه سیب زمینی ها رو یه گاز زده بود و به گوشه ای پرت کرده بود .. همین که جناب میمون ارسلان رو چوب بدست دید چنان فریاد جیغ مانندی کشید که من رو یاد مرحوم بروسلی بچه محل سابقمون انداخت و چنان حالت تهاجمی به خودش گرفت که دیدیم ارسلان همونجا خشکش زد و چوب رو پشت سر خودش پنهان کرده و به من میگه : ببین راجو سیب زمینی نپخته دادی به اقا خوشش نیومده و همه رو دندون دندون کرده ، خوب باید قبلش واسه اقا سیب زمینی ها رو آب پز میکردی
...
توجه توجه : فکر بد نکنین لطفا ، هفتمین دختر پادشاه یه نی نی کوچولوی ناز ۱ ساله بود.
۲- ما تا حالا فکر می کردیم ادمی فقط واسه ورود به جاهایی مثل سینما ، باغ وحش ، تاتر و ..... باید بلیط تهیه کنه ، اما اینجا توی بنگلور اگر قرار باشه مسافر خودتون رو تا توی فرودگاه بدرقه کنید و از پروازش مطمئن شوید ، شما مجبور خواهید بود که برای ورود به سالن فرودگاه به ازای هر نفر یک بلیط ۶۰ روپیه ای ( معادل ۱۲۰۰ تومان ) تهیه کنید ، و تازه بعد از ورود به سالن فرودگاه متوجه می شوید که سرتون کلاه رفته چرا که به محض ورود به سالن جلو شما رو می گیرن و فقط مسافر اجازه عبور داره و شما باید همون قسمت ورودی پشت یک سری نرده بمونین و دورادور مسافرتون رو زیر نظر داشته باشید.
۳ـ تو دفتر هواپیمایی نشستم و قصد تهیه بلیط به بمبئی رو دارم ، پس از کمی انتظار سرانجام از بین شرکت های هوائی مختلف موفق می شوم ارزانترین بلیط رو از شرکت airdeccan تهیه کنم . ...روز پرواز خیلی سریع خودم رو به فرودگاه رسوندم و پس از ۲ ساعت تاخیر مسافران سوار هواپیما شدن ، پس از مدتی مهماندار شروع به پذیرایی از مسافران کرد و در کمال تعجب مشاهده کردم که اکثر مسافران از گرفتن آبمیوه سر باز میزنند تا اینکه مهماندار به من رسید و آبمیوه رو تعارف کرد ، اما به محض اینکه ابمیوه رو برداشتم ، دیدم مهماندار داره میگه میشه ۲۵ روپیه ( ۵۰۰ تومان ) ، اولش یه کم با تعجب نگاش کردم و بعد از اینکه یه ۵۰ روپیه بهش دادم ، دیدم باز بر گشته میگه : ببخشید قربان پول خرد ندارم و یک ابمیوه دیگه در ازائ پول خرددریافت کردم .
یاد آن بیت شعر ملا محمد گیلانی افتادم :
بیجا نبود امدن ما دراین دیار کردیم سیرجانوران ندیده را
- وارد شرکت دوستم می شوم ، دوستم در کنار مردی نشسته که ته ریشی بر چهره دارد و مشغول نوشیدن قهوه میباشد ، نگین عقیق انگشترش توجه مرا جلب می کند ، به جمع ۲ نفره انها می پیوندم . بعد از معارفه در میابم که طرف قاضی حل اختلاف در مفاسد می باشد ، دست و پام رو جمع می کنم و سعی میکنم که حرف نامربوطی نزنم اما خوشبختانه جناب قاضی خیلی زود شرکت را ترک می کند . بعد از رفتن قاضی دوستم از من می پرسد : راجو خونه داری؟ میگم اخه رفیق جون من خونم کجا بود مگه با این قیمتها کسی خونه میتونه بخره ... میگه: بابا جان منظورم خونه خالی هستش ، زود باش یه خونه خالی ردیف کن ، واسه جناب اقای قاضی میخوام ...
بعدش هم واسه من توضیح میده که چطور جناب قاضی که البته زن و بچه هم داره چون توی مفاسد کار میکنه و قاضی حل اختلاف هستش ، از موقعیتش سوء استفاده میکنه و زن و دختران رو به تله می اندازه..... به دوستم میگم رفیق جون من خونه ندارم اما ای کاش اینقدر شهامت داشته باشم که دفعه بعد همون فنجان قهوه داغ رو بپاشم به پوزه کثیفش .... دلم برای دختر و پسرای مملکتم می سوزه که گاهی باید به چنگال چنین دیو صفتانی گرفتار شوند ...
- از کشور هند زیاد خوشم نمی یاد و اونم یه دلیل اصلی داره ، اختلاف طبقاتی که اینجا هست واقعا آزار دهنده هستش ... اما متاسفانه در این سفر دریافتم که کشور خودم نیز به این سمت پیش میره ...و چه دردناک هست .
- قبل از اینکه به ایران برگردم در وبلاگها و سایتهای خبری مختلف خونده بودم که دولت احمدی نژاد در صدد این بر امده که با ان چیزی که پوشش غیر اسلامی نامیده میشه مقابله کنه ، پس از بازگشت به شیراز متوجه شدم که نحوه لباس پوشیدن ملت واقعا تغییر کرده و البته تقریبا همه گیر شده و احمدی نژاد که خوبه ، بابای احمدی نژاد هم دیگه نمیتونه جلوشون رو بگیره .
- اون قدیمهای نه چندان دور (دوران خاتمی ) که نفت رسید به بشکه ای ۹ دلار ملت زندگی پر استرسی داشتن و شبانه روز در حال دویدن بودن ، خوشحال شدیم که نفت رسیده به بشکه ای ۷۵ دلار ... اما همچنان ملت در حال دویدن و دست و پا زدن هستند ......
- صد رحمت به لاریجانی ، خدا پدر و مادرش رو بیامرزد ،چه مرد نازنین و دوست داشتنی بود ... لابد تعجب میکنید که چی شده منی که راجو هندوستانی باشم کارو زندگیمون رو ول کردم و اومدم اینجا دارم از لاریجانی تعریف می کنم ، راستش وقتی که لاریجانی رییس صدا و سیما بود کلی لیچار و فحشهای چارواداری حوالش میکردیم که این مردک گند زده به این رسانه ملی ... اما تو این مدت که ایران بودم متوجه شدم که بابا این ضرقامی دیگه صد تا سور زده به اون یکی ... ولی بد هم نشد بس که فیلم و سریالهای قدیمی دیدیم تمام خاطرات بچگی ما زنده شد ...
- ۲ ماه که ایران بودم حسابی به من خوش گذشت و خوشحال از اینکه دوباره خانواده و دوستانم رو ملاقات می کنم ...اما جالب اینجا بود که تقریبا همه دوستان و اشنایان یک پرسش مشترک در ذهن داشتن و از من می پرسیدند : راجو پس کو سیتا ؟ چرا یه دونه سیتا با خودت نیاوردی ....
کلام اخر: هیچ کجا وطن نمیشه و البته با تمام مشکلاتی که هست باز هم ایران جای خیلی خوب و دوست داشتنی هستش .