تبليغاتX
مسافری از هند - در راه قهرمانی وکسب افتخار ملی ( قسمت اول )

دست نوشته های راجو از جنوب هندوستان!!

دانشجویان ایرانی در هندوستان(بنگلور)

همه شماها ورزشکاران ایرانی زیادی رو توی مسابقات مختلف جهانی دیدن که برای کشور و ایران افتخار کسب می کنن اما خوب شاید نتونین احساس واقعی اونا رو درک کنین که چقدر خوشحال هستند، اما من امروز تقریبا متوجه شدم که افتخار افرینی چقدر باحاله ، حالا قضیه چیه عرض می کنم خدمتتون:

بعد  اون مسابقات والیبالی که توی کالج برگزار شد امروز هم یه سری مسابقات پرتاب وزنه و دو میدانی انجام شد که دو میدانی در رشته های انفرادی و گروهی قرار بود انجام بشه و از کلاسهای مختلف تیمهایی حضور داشتن و اما پیرو حضور موفق در تیم والیبال و اینکه حسابی من و ارسلان تو تیم خوش درخشیده بودیم  ( حالا بماند که بازی رو باختیم ) پیشنهادات بود که همینجور به سمت ما سرازیر می شد و از همه کلاسها پیشنهادات با مبالغ  هنگفت  به ما می شد که به تیم دو میدانی اونا بپیوندیم  که اخرش پس از مذاکرات فراوان و رایزنی هایی که انجام شد ما به تیم کلاس بچه های رشته مدیریت پیوستیم که البته هر تیم شامل ۴ نفر می شد . خلاصه بعد از اینکه ما قرار شد توی تیم اونا باشیم و قرارها رو گذاشتیم  یه کم که فکر کردم و به خودم هم نظری افکندم دیدم ای بابا ، ما رو چه به دومیدانی اصلا  من تو عمرم مسابقه دومیدانی تماشا هم نکردم دیگه چه رسد که عضو تیم هم باشم بعد که از ارسلان پرسیدم دیدم بابا وضع اونم دیگه از ما خرابتر ، به ارسلان می گم چیکار کنیم حالا ،میگه: نترس بابا هر چی باشه از این هندیها بهتر می دویم  . خلاصه امروز صبح هر دوتامون یه تریپ خفن ورزشکاری زدیم و راهی محل مسابقه شدیم . اونجا که رسیدیم دیدیم ای وای ی ی  جمعیت رو باش ، دختر و پسر اینجا هستند و دارن مسابقات رو تماشا می کنن ما هم که وارد زمین شدیم دیدم ای ول  همه دخترا حواسشون به ماست و واسه ما هورا می کشن ، ما هم که یه چیزهایی از این تمرینات فوتبال تو تلویزیون  دیده بودیم ، الکی شروع کردیم به تمرین و هر نوع تمرینی رو که تو تلویزیون دیده بودیم اجرا می کردیم  و  هی واسه دخترا دست تکون می دادیم  و اونا هم جیغ می کشیدن و تشویق می کردن ما هم حسابی خوش بحالمون شده بود ، ملت و بقیه ورزشکارا هم که ما رو می دیدن هم حسابی کفشون بریده بود و فکر می کردن دیگه ما از اون ورزشکارای حرفه ای روزگاریم  ما هم که همش تو فکر افتخار افرینی واسه وطن بودیم.  بعدش هم  حسابی من و ارسلان جو گیر شده بودیم . من که دیگه حس می کردم الان تمام دوربینهای خبرگزاریهای مختلف رو من زووووووم شده ( هر چند که اونجا یه دوربین عکاسی هم پیدا نمی شد چه رسد فیلمبرداری ) ، در همین اوضاع و احوال بودیم که دیدم یه قسمت از زمین هم داره مسابقات پرتاب وزنه انجام میشه ، به ارسلان می گم تو که هر روز میری بدنسازی بیا برو شرکت کن یه وزنه بنداز اینجا هم یه افتخاری واسه ایران کسب کرده باشیم ، رفتیم اونجا دیدم خیلی شلوغه و باید منتظر بمونیم تا نوبت ارسلان برسه، قبل از اینکه نوبت ارسلان بشه ، یه چند تا بچه ریزه میزه بودن که وزنه انداختن و هر کدوم تقریبا رکوردشون ۶ متر بیشتر نشد ( بقیه ۸ تا ۱۲ متر رکورد می زدن ) ، بعدش هم نوبت به ارسلان رسید و رفت وسط میدون که وزنه رو پرت کنه ، ملت هم همه منتظر بودن که ارسلان رکورد جهانی و المپیک رو بزنه و هی ارسلان رو تشویق می کردن ، ارسلان هم که همش دستش بالا بود و تشکر می کرد بعدش وزنه رو برداشت و هی با وزنه بازی می کرد و ژست میومد که اره داداش این وزنه ها واسه ما چیزی نیست ، من هم که دیگه تو خیالم  داشتم خودم رو اماده می کردم که ارسلان رکورد رو زد بعدش پرچم ایران رو برمیدارم و با پرچم دور زمین می دوم  و دوربینها هم که زوووووووم و بعدش  هم سرود ملی و ..........

ادامه دارد.

نوشته شده توسط راجو هندوستانی در ساعت 14:0 | لینک  |